عشق زنده|جملات احساسی،عاشقانه،زیبا

جملات احساسی،عاشقانه،زیبا،داستان،مطالب آموزنده،عکس های عاشقانه،جایی که میتونی دلتو توش خالی کنی.

عاشقانه بسیار زیبا و غمگین

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 23:49  توسط وحید  | 

اون رفت بدون اینکه.......

اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم

یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره

اما حالا...

کو؟ کجاست؟

کو اونی که می گفت بدون من می میره؟

می دونی چیه؟

دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم

زندگیموبهش بدم.

حتی قطره های اشکمو ندید

همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می

کنی و این اشکا روگونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما

چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام

گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.

منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم

روش آخه می گن اینجوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری

باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده.

ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته

دیگه نمی بینمش.

پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ

بلورو نشونش بدم و بگم:

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 21:54  توسط وحید  | 

الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:38  توسط سونیا  | 

طناب

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط سونیا  | 

خدا گفت:همیشه در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست، بیا!

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:32  توسط سونیا  | 

ممكن است !

كشاورزی بود كه تنها یك اسب برای كشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار كرد.

همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شكست.

همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.

او پاسخ داد: ممكن است.

فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !

او گفت: ممكن است.

و این داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگی ادامه دارد...

منبع : یادداشتهایی از یك دوست؛ اثر آنتونی رابینز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:22  توسط وحید  | 

قلب

 روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:18  توسط سونیا  | 

لبخندی به قیمت تمام زندگی !

معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !


 

***************


 

همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت،  تمام شهر را پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.


 


 

 


 

****************


 

 گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم! گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:42  توسط وحید  | 

چرا آخه چرا !

ینویسم

اولین نامه بعد از جدایی

با چشم گریون واست می نویسم

خنده داره واسم چیزی نمونده جز یک خودکار و ورق یک نفس از عمر احساس یک عمر آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

حال احوالت چطوره کوک کوکی یا .... ولی خوب خوبی یو هنوز داری گردو میشکنی اگه می پرسی زحال روزگار من حرفی ندارم خط بک رو نقطه های زخم کهنه زخمی ندارم هنوز دستام بوی عطر دست دیگه ای رو نگرفته با خودم میگم اونی که رفته دیگه رفته .....دیگه رفته با خودم همش میگم اونی که رفته دیگه رفته دیگه رفته یادمه یکی میگفت که فرامش میشه خاطراتمون خیلی زود فراموش که نشد هیچ تازه این اول راه بود به خودم دلداری میدم دست تغدیر این چنین بود بشکنه کور بشه تغدیر که همیشه در کمین من بود درکمین من بود من که حرفی ندارم شکایتی ندارم میری برو خدا نگهدار برمنو تنها بذار من که نفرین نکردم با اینکه غصه خوردم حماقت از خودم بود رو تو حساب میکردم دلت امدو منو تنها کردی دلت امدو از من جدا شدی دلت امدو باز تو سختی باز بری با من نباشی یادت باشه تو این روز تو قولت قسم ( قرآن و خدا از همه مهمتر قسم عشقمون ) را شکستی قرار نبود بدونی بخدا سجده کردم به شکر مهربونیت به خدا گریه کردم میدونم واسه تو فرقی ندارم میدونم که حرف من دیگه رنگهی واسه تو نداره میدونم میدونم سر تو درد نیارم آخر نامه رسیده وقتشه بشه مچاله تا کسی چیزی ندیده باز خنده های الکی رو روی صورتم بیارم تا کسی ندونه تو دلم چه خبره ولی خدا که میدونه ولی خدا که میدونه

از طرف آدم شکسته تن بهی
بهراد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط وحید  | 

یه برگ تنها

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنهابرگي روي شاخش مونده بود ميون برگا

يه شبي درخت به برگ گفت كاش بموني در كنارم،اخه من ميون برگا فقط تنها تورودارم

وقتي برگ درختو ميديد داره از قصه ميميره،با خدا رازو نياز كرد اونو از درخت نگيره

با دلي خرد و شكسته گفت نزار از اون جدا شم،اي خدا كاري بكن كه تا بهارهمينجا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا ميگفت غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

باد اومد با خنده اي گفت اخه اين حرفا كدومه با هجوم من رو شاخه عمرهردوتون تمومه

يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراون سيلي زد به برگ و شاخه

تا بگيره از درخت جون ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيد و چسبيد

تا كه باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد.

بارون گفت با رعد و برقم ميسوزونمش تا ريشه،تا كه اثري نمونه ديگه از درخت و بيشه

ولي بارونم مثل باد تواين بازي شكست خورد به جايي رسيد كه بارون

آرزوش اين بود كه ميمرد.

برگ نيفتاد و نيفتاد اخه اين خواست خدا بود.

هركي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود.

اینو واسه ی اونایی گذاشتم  که از دست روزگار شاکین.

یادمون باشه یه جای کار خودمون مشکل داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط سونیا  | 

فرشته !

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!! خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد ! راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز قلبش زنده و بالدار بود . آري مهربانم ، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو .
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .
 
آري مهربانم ، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم
دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من
 
تقديم به بهترينم كسي كه مثل هيچكس نيست .
Yourangel
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39  توسط وحید  | 

نمی دانم چرا رفتی !

در میان انتظاری که سرد و بی پاسخ است دومین شبانه ام را برایت می نویسم...

می نویسم از صدای بالهای پرنده ای که هنگام حضورت از پشت پنجره دانه بر میداشت و اینک بی حضور تو بالهایش رنگ اندوه گرفته است.می نویسم از شکستن دلی دریایی که بعد از رفتنت چه بد ترک برداشت.می نویسم از غربت چشمانی که در غمی خاکستری گم شد .می نویسم از عمر فراقی که ناخواسته سایه بر زندگیم انداخت...

میدانم تو هیچگاه نخواهی خواند این دل نوشته را،اما من شبانه ای نوشته ام برای تمام کسانی که غم این دل را،شکوه ی این قلب عاشق را می دانند...کسانی که حس کردند بی تو هر لحظه خواهم مرد.کسانی که فهمیدند من بی تو،تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

میدانم و مطمئنم تو حتی نام مرا هم از یاد خواهی برد..تو چه میدانی این غریبه که روزی معشوقش می خواندی تا چه اندازه از تلخی نبودنت معصومانه باریده است؟تو چه میدانی میان یک بغض از جنس یک ابر کوچک بارانی هر صبح را شب و هر شب را صبح کردن یعنی چه؟

مگر می شود فراموش کرد لحظه ای را که تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:"بانو من شما را نمی شناسم"و من با غم وحسرت تو را در میان باغی از آرزوهای رنگینت رها کردم به امید آنکه روزی چشمان آشنایی باشم در باغ تو...

نمی دانم چرا رفتی.نمی دانم ،شاید خطا کردم.و تو بی آنکه فکر قلب تنهایم باشی چه ساکت و ناگهان نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؛ولی رفتی و بعد از رفتنت چه اندوهی به شبهایم نشست...

گاهی در خاطراتی که گرد و غبار آن را فرا گرفته پیدایت نمی کنم.اما عمر این فراموشی کمتراز دقیقه است..طولی نمیکشد که دوباره در گوشه کنار زاویه هایش در آنجا که هیچ کس را بر آن دسترسی نیست دوباره پیدایت می کنم!مردی را میبینم که در تاریکی بر من لبخند میزند..نمیدانم چرا شاید او در تاریکی میبیند.شاید او تاریکی مرا می بیند...من آن لبخند را دوست دارم از معشوقی خیالی که تنها در خاطره هایم پرسه میزند...

قصه ی عشق من و تو داستان غصه ای معروف است.غم نرسیدن مجنون به لیلی.قصه ی من و تو از آن قصه هاست که تنها سخنان رویایی در خود داشت.قصه ی عشق من و تو آن است که سر آغاز و پایانش تنها در افسانه ها جای دارد.قصه،قصه ی غصه های بیدار شدن است از رویایی بیدار نشدنی در انتهای سرزمین غریب آرزوها...

صدایی شاعرانه،قلبی مالامال از عشقی حقیقی،میدانم؛بس شتابنده از دست رفت.دل من همیشه تنگ است. دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد. دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق کرد. دلم برای کسی تنگ است که نهایت این دل بود...

آه!دیگر چه بگویمت.چشمانت را ببند و به من بگو به اندازه ی ثانیه ای در تاریکی ثانیه ها به من سر زدی.آن زمان که چشمانم را بسته بودم تا گرمی دستان تو به سردی دستانم گرما بخشد...

در آخرباز هم سخن کوتاه می کنم.میدانی که این فراق نامه را پایانی نیست،چرا که عمر این دوری از عمر هرچه انتظار است بیشتر مینماید!پس به صداقت نامت در اشتیاق انتظار باز هم تکرار میکنم این زلالترین وازه ی احساس را که:" دوستت دارم بی آنکه بدانی"  .

 

مسعود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:18  توسط وحید  | 

عشق

...به نام آن که به من آموخت عشق را تا دوست بدارم...

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:33  توسط وحید  | 

برگرد !

یه گوشه نشسته بودم که صدام کرد و گفت بیا بازی ؟! منم گفتم باشه ولی چی بازی؟ گفت : بیا قایموشک؟!قبول کردم اما میترسیدم آخه هروقت چشممو بستم دیگه هیچی ندیدم دلم نمی خواست چشم بذارم ؟!! زود گفت تو چشم بذارو تا بیست بشمار ! چون دوستش داشتم هیچی نگفتمو رفتم یه گوشه چشمامو بستم! اما قبلش واسه آخرین بار نگاهش کردم که یادم باشه صورت قشنگش چه شکلی بود   ..؟ بعد هم ... یک .. دو .. سه ...  پنج ...دوازده ... هفت ... چهار ... پونزده ... چهارده و بیست !!! اما صدام نکرد که برم. یه کم دیگه صبر کردم اما بازم هیچی نگفت ... گفتم شاید هنوز قایم نشده   دوباره   باز یه کم دیگه شمردم !!! بازم صدام نکرد  !!! چشامو باز کردم رفتم دنبالش خدا کنه زود پیداش کنم اول رفتم پیش مورچه اما گفت ندیدتش ؟!! رفتم پیش مداد رنگی هام اما اونا هم ... رفتم پیش رنگین کمون اونم ندیده بودش !!!خورشید  ابر دشت ... هیچ کس ازش خبر نداشت ... ترسیدم گریه کردم. تازه پیداش کرده بودم نمی خواستم بره آخه  اگه میرفت خیلی تنها میشدم مثل اون موقع ها ...  گفتم میرم همون جایی که چشم گذاشته بودم شاید برگشته باشه   ... ولی گم شده بودم حالا اگه اونم پیدا میشد باید منم پیدا میشدم  ... خدا کنه دنبالم بگرده ... به قاصدک گفتم من اینجام زیر این درخت کنار چمن زار !!! نمی دونم تا کی باید تنها بمونم که بیاد !!! توروخدا اگه شما دیدینش بگین من همین جا نشستم همیشه منتظرشم ... بگین همین جا زیر درخت کنار چمن زار یه کوچولو نشسته بگین واسه آخرین بار اینقدری نگاش کردم که الان اگر بیاد بشناسمش!! خدا کنه اونم منو یادش باشه  ... یه گل رز قرمز اینجاست که بعضی وقتا باهام حرف میزنه ... بهم قول داده وقتی برگردی بذاره اونو بدمش به تو ... زود برگرد دل من کوچیکه جای غصه و دلتنگی رو نداره  ... !!!! 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  توسط وحید  | 

سلام شاهزاده روياهاي من !

سلام شاهزاده روياهاي من

اره بازم منم همون ملكه غمگين و خسته قصر يخي..
همون ملكه بد قول..اما عاشق همون ملكه ديوونه كه عاشق يه شاهزاده ديوونه تر از خودش شده ...همون ملكه دشت رزاي زرد همون زردي كه تو چشم ادما نشونه نفرته و تو چشم اين ملكه ديوونه نشونه عشق... همون ملكه اي كه يه دسته رز زرد شده يه قصر گل تو دلش همون ملكه اي كه هر شب احوال شاهزاده مهربونشو از مهتاب و ستاره مي پرسه ...بازم بگم يا كافيه... نه نه هيچ فكر نكن اتفاق خوبي افتاده كه دارم با اين لحن صحبت مي كنم... هيچ اتفاقي نيفتاده روزا رنگ شبن و شبا رنگ تنهايي و دل من همچنان پر از درد و غم اما اينجا يه چيزي هست كه همه چيو تغيير ميده و شده يه نقطه نوراني تو دل اين ملكه تنها و خسته و اون وجود شاهزاده ايه تو ديار عاشقي كه ملكه فقط و فقط به اميد رسيدن به اون ساعتها و روزها منتظره و تمام درد و رنج و اشكشو ميون تموم تاراي نخ هاي رنگي مي زاره و رو يك تابلو كوچيك مي بافه تا يه روز يه روز كه دوباره خورشيد ازادي بتابه تقديم كنه به شاهزاده روياييش... تابلويي كه كوچيكه و بچه گونه تابلويي كه واسه شاهزاده ارزشش خيلي كمه اما ملكه اونو داره با نخ هاي دلش مي بافه...  يه تابلو رنگي با يه دنياي سفيد كودكانه دنياي پاك و صادق بچه ها دنياي به دور از رنگ و رياي ادم بزرگا...چيزي كه هر روز دونه دونه اشك ملكه روش ميچكه... چيزي كه بيشتر شده بافته رنج ملكه هم دم اين روزاي سخت و تاريكش.... شاهزاده من...فرشته من...عشق جاوداني من...چقدر حالا مي فهمم كه بيشتر از اونچه فكر مي كردم دوستت دارم...حالا مي فهمم كه دستات چشمات نفسات بوسه هات همه و همه تنها دليله برا نفس كشيدن من...حالا مي فهمم كه تپشاي قلبت تنها چيزيه كه باعث ميشه اين قلب پر دردم بتپه... مي دونم تو اين يه هفته چي به تو گذشته مي دونم الان چقدر عصباني و ناراحتي..مي دوني هزار فكر پيش خودت مي كني..اما ...اما ..اما چه كنم دستم كوتاست و خرما بر نخيل..مي دوني من مثل چي مي مونم ... مثل سنگاي ته يه چاه عميق و تو عين مهتاب كه هر شب تو رو از ته چاه ميبينم اما هر كاري مي كنم نمي تونم حتي نميتونم دستمو از چاه بيرون بيارم واي به حال اينكه بخوام دست ماهو بگيرم و اسموني بشم... تنها دل خوشي اين سنگ سياه شده همين كه شب به شب عكس ماه و تو اب چاه ببينه و زمين و زمان و قسم بده كه مبادا تلنگري به اب بزنن و نقش معشوق زيباشو خراب كنن.

Ghazal Hoseinzadeh

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:56  توسط وحید  | 

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه !

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه 


وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط وحید  | 

شهاب کوچولو و ستاره کوچولو

داستان شهاب کوچولو و ستاره کوچولو

روزی روزگاری شهاب سنگی کوچک توی آسمونا داشت واسه خودش به این طرف و اون طرف میرفت. کارش همین شده بود.. رفتن و گذشتن... از کنار هر ستاره و سیاره ای که رد میشد بدون هیچ توجهی ازش میگذشت و حتی به اون نگاه هم نمیکرد. روزها سپری میشد و شهاب کوچولوی قصه ما همینطور می رفت و می رفت... تا اینکه یک روز چشمش به یک ستاره کوچک افتاد که در آرامش و سکوتی متین در گوشه ای ایستاده بود. سر جاش ایستاد و مبهوت سکون بی ریای اون ستاره شد. خواست بره جلو... ولی نمی تونست.. آخه اون هیچوقت طعم ایستادن رو نچشیده بود و این در حالی بود که اون ستاره کوچولو خیلی ساده و آروم ایستاده بود. ناگهان به خودش اومد... فکر میکنین چی شد... اون اینقدر مبهوت ستاره کوچولو شده بود که متوجه نشده بود که ایستاده.. وحشت کرد.. به تکاپو افتاد... ترسید.. ناگهان ستاره کوچولو که داستان رو میدید چند قدمی رو به آرومی به اون نزدیک شد.. تا دلداریش بده.. اما شهاب قصه ما ترسید و عقب تر رفت.. تو چشمای ستاره کوچولو نگاه کرد.. برق چشمای درشت و درخشانش تمام وجودش رو فرا گرفت.. تصمیمشو گرفت.. اون نمی تونست آروم بشینه.. به عقب رفت.. اما نه برای رفتن... رفت عقب و شتاب گرفت... با تمام سرعت... با سرعتی که هیچوقت تو عمرش اون شتاب و اون سرعت رو نداشته بود... با همون سرعت عجیب محکم خودشو به ستاره ساکت و آروم زد........ ناگهان نوری تمام فضا رو فرا گرفت نوری که تمام کهکشان ها رو تا آسمون هفتم روشن کرد. حالا دیگه شهاب کوچولوی همیشه در تکاپو و با سرعت ما با ستاره کوچولوی آروم و ساکت قصه ما یکی شده بودن... اوناخورشیدی شده بودن که در حال حرکت همیشه به اطرافشون نوری خیره کننده میدادند تا همه از وجودشون بهره بگیرن.

(از همه میخوام که برامون دعا کنین..از طرف علی و مینا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:43  توسط وحید  |