این رو بدون که:عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است.گوش کردن نیست درک کردن است.دیدن نیست احساس کردن است.جا زدن نیست صبر کردن است.پس ... چه دعایی کنمت بهتر از این:
خنده هایت از ته دل و گریه هایت از سر شوق
جملات احساسی،عاشقانه،زیبا،داستان،مطالب آموزنده،عکس های عاشقانه،جایی که میتونی دلتو توش خالی کنی.
این رو بدون که:عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است.گوش کردن نیست درک کردن است.دیدن نیست احساس کردن است.جا زدن نیست صبر کردن است.پس ... چه دعایی کنمت بهتر از این:
خنده هایت از ته دل و گریه هایت از سر شوق
دل آدم ها به اندازه ی حرفشون بزرگ نیست ولی حرفی که از ته دل باشه می تونه آدم بزرگی بسازه پس از ته دلم میگم:
دوست دارم![]()
اگه گفتی دوستت دارم چند حرفه؟
.
.
.
.
دیدی اشتباه کردی
دوست داشتن حرف نیست یه زندگیه
اما زندگی ۲ حرف بیشتر نیست: تــــــــو
عمری با غم عشقت نشستم
به تو پیوستم و از خود گسستم
ولیکن سرنوشتم این ۳ حرف بود
تو را دیدم،پسندیدم،گسستم.
نخ داخل شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم؟
میدونی فرق تو با پروانه چیه؟
.
.
.
.
پروانه از قشنگی اسیر میشه ولی تو با قشنگیت دیگران رو اسیر میکنی.
بیشتر از دیروز،کمتر از فردا،بیشتر از خودم کمتر از خدا،بیشتر از خورشید و عمیق تر از دریا به یادتم و دوست دارم.![]()
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر
شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر
خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز
این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می
کرد.
در
آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن
ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر
می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می
انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد.
در
۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی
بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست
پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین
بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها
می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به
یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر
درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد.
دختر
بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر
در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر
مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ
التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که
پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر
کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره
شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی
ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش
ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا
تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است.
همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار
نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر
حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن
پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و
خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر
همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
زندگی شیرین است،مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است،مثل رویای یک کودک ناز.
زندگی زیبایی است،مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست،زندگی چرخش این عقربه هاست،زندگی راز دل مادر من،زندگی پینه ی دست پدر است،زندگی مثل زمان در گذر است...
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من خواهی ماند...
دو چیز هیچ وقت از یاد آدم نمیره:
۱- دوستای خوب، ۲- روزهای خوب.
یک چیز هم هیچ وقت از دل آدم نمیره: روزهای خوبی که با دوستای خوب گذشت.
دوستان چند وقتی نبودیم مارو ببخشید امیدواریم دوباره بتونیم جملات زیبایی رو براتون بزاریم .
از همتون میخوام هرکی هر جمله ای داره و میخواد بزاره توی قسمت نظرات و یا به ایمیل ما بفرسته تا با اسم خودش در وب قرار بگیره ممنونم
Viva.nina@Gmail.com
یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!
یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی
را با گرمای عشق اومیگذرانم!
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم
دستانش را بفشارم!
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگربرایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!
یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !
کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!
یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او دراین
دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و
لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ،کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه
نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ،از بی وفایی هایش که بگذرم برای
من عزیزترین است !
یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!
نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز
دوست نمیدارد!
یکی را دوست میدارم ...
با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .....
من دیوانه تنها او را دوست میدارم !
وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم
بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم
و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود
بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند
خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت
اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت
ولی نظرت را از من مگیر
یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
بياكه لحظه . لحظه درهواي هم باشيم
چو كبوتران دسته دسته در بال هم باشيم
درآسمان آبي سيركنيم وخوش باشيم
چو اختران فلك فوج فوج دركنارهم باشيم
به گاه حزن واندوه به داد هم برسيم
چو لاله ها به لحظه غم داغدارهم باشيم
به شادماني هم بانگ شوق برداريم
چو اختران فلك درمدارهم باشيم
سمندعمرشتابنده است وفرصت كم
بياكه تانفسي هست يارهم باشيم
لحظه ي به تـو رسيـدن يه تـولد دوبـاره س
شهرچشم تورو داشتن يه غروب پرستاره س
خواستن دستــاي گرمت مث ماجرا مي مونه
برق المــاساي چشــمت مث کيميا مي مونه
اگه تو قسمت من شي مي زنم يه رنگه تازه
اسم من کنار اسمت قصرخوشبختي مي سازه
زير چتر لمس دستات ميشه تا خدا رها شد
مي شه رفت تا آسمونا شايد اون بالا خدا شد
بــا تـو غم رنگي نـداره زندگي شهر فرنگه
از تو قلعه ي نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه
سهم هرکسي که باشي خوش بحال روزگارش

یک روز می بوسـمـت !
پنهان کردن هم ندارد .
مثل خنده های تو نیست که
مخفی شان می کنی ،
یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود
مثل نجابت چشمهای تو است ،
وقتی که توی سیاهی چشمهای من
عریان می شوند .
عریانی اش پوشاندنی نیست ،
پنهان نمی شود ... .
یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،
یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :
می بوسمت !
و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حرف باشد .
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم
كشاورزی بود كه تنها یك اسب برای كشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار كرد.
همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!
او پاسخ داد: ممكن است.
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شكست.
همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.
او پاسخ داد: ممكن است.
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !
او گفت: ممكن است.
و این داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگی ادامه دارد...
منبع : یادداشتهایی از یك دوست؛ اثر آنتونی رابینز
من با تو سخن می گویم . . . . . رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی . . . . . روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا چیزی است وسیع تر از همه اینها وسیع است و با نجابت . . . . . مانند دلت با شكوه است و پر رمز و راز . . . . . همانند چشمانت عمیق است و پر از صداقت . . . . . همانند اندیشه هایت بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ! و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام ! چه رازیست در این فاصله . . . . . نمی دانم كه هر چه میگذرد مرا شیداتر می كند . . . و من . . . . . شیدا می مانم بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند.
پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !
***************
همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت، تمام شهر را پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.
****************
گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم! گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود .
من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها
با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم
قابیل مرگ، نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه هابیل میشوم
حک میکند غروب، مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک
در آسمان به آیینه تبدیل میشوم